
#برشی_از_یک_کتابxa0 میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟ تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین میکردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم میمردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی رمق بود جملهای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی بود که میتوانستم بزنم: دلم برایت تنگ شده بود! #جوجو_مویز از کتاب: من پیش از تو ...
ادامه مطلب
آدما را از لاک تنهاییشون که با بدبختی بهش عادت کردن ٬ نکشیم بیرون و بعد رهاشون کنیم به حال خودشون آدما دل دارن ٬ میشکنه...
ادامه مطلب